‏نمایش پست‌ها با برچسب نكته‌هاي تامل برانگيز. نمایش همه پست‌ها

این سوالی است که برای قرن های متمادی بی پـاسـخ مـانـده اسـت… اما حالا ما می خواهیم پاسخ آنرا به شما بدهیم:

اگر خانمتان را بر بالای یک سکو بگذارید و از او در مقابل موش ها محافظت کنید…شما یک مرد هستید.
اگر در خانه بمانید و کارهای خانه را انجام بدهید…شما یک مرد لوس و مامانی هستید

اگر به شدت کار کنید…برای او اهمیت قائل نیستید که برایش وقت صرف نمی کنید
اگر به اندازه کافی کار نکنید…مفت خوری هستید که به درد هیچ چیز نمی خورید

اگر او یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشد…شما قصد بهره کشی اقتصادی از او را دارید
اگر شما یک کار ملال آور با حقوق پایین داشته باشید…بهتر است تنبلی را کنار بگذارید و کار مناسب تری پیدا کنید

اگر شما شغل بهتری گرفتید…پارتی بازی شده
اگر او شغل بهتری بگیرد…به خاطر توانایی های بالایش بوده

اگر به او بگویید که چقدر زیباست…این نشان دهنده خواست های جنسی شماست
اگر سکوت کنید و چیزی نگویید…این بی اهمیتی شما را نسبت به او می رساند

اگر گریه کنید…آدم بی عرضه ای هستید
اگر گریه نکنید…بی احساس و بی عاطفه هستید

اگر بدون مشورت با او تصمیم بگیرید…شما یک متعصب خودخواه هستید
اگر او بدون مشورت با شما تصمیم بگیرد…یک خانم لیبرال و آزادمنش است

اگر از او خواهش کنید که به خاطر شما کاری را که دوست ندارد انجام دهد…این امر سلطه جویی و دیکتاتور بودن شما را می رساند
اگر او از شما یک چنین درخواستی داشته باشد…انجام آن لطف و مرحمت شما را می رساند

اگر از هیکل و اندام زیبایشان تعریف کنید…منحرف هستید
اگر تعریف نکنید…شما را هم جنس باز تلقی می کنند

اگر از آنها بخواهید که موهای پایشان را تمیز کنند و هیکل خود را روی فرم نگه دارند… شما یک مرد شهوتران هستید
اگر نخواهید…شما اصلا رمانتیک نیستید

اگر به خودتان برسید…خودبین و از خودراضی هستید
اگر این کار را انجام ندهید…یک فرد ژولیده و نا مرتب هستید

اگر برای او گل بخرید… این کار را برای دستیابی به چیزهای دیگر انجام داده اید
اگر نخرید…احساسات او را درک نمی کنید

اگر به پیشرفت های خود افتخار کنید…انسان جاه طلبی هستید
اگر این کار را نکنید…اصلا بلندپرواز نیستید

اگر او سر درد داشته باشد…خسته است
اگر شما سر درد داشته باشید…می خواهید به او بفهمانید که دیگر دوستش ندارید

اگر او را زیاد بخواهید…شهوتران هستید
اگر نخواهید…پس حتما پای یک خانم دیگر در میان است

در نهایت…مردها زودتر می میرند چون خودشان اینطور می خواهند….

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

در سرتاسر دنیا دوستی دارم

در این شهر بزرگ که پایانی نداره

روزها در گذره و هفته‌ها به سرعت سپری میشه

و قبل از اینکه متوجه بشم، یکسال گذشته

و چهره اوني كه دوستش دارم رو  نمی‌بینم

برای اینکه زندگی یک مسابقه سریع و وحشتناکه

میدونه که الان هم دوستش دارم !؟

همینطور که این روزها وقتی سراغش رو مي‌گرفتم

يا اون سراغي از من مي‌گرفت

اما ما جوانتر از این بودیم

و حالا سرمون شلوغه، آدم‌هايي خسته

خسته از بازی احمقانه

خسته از نام گذاری

به خودم مي‌گم: فردا بهش زنگ می‌زنم،

فقط نشون بدم که به فکرشم

اما فردا میاد و میره

و فاصله بین ما زیاد و زیاد میشه

در نزدیکی‌ها، هنوز دور دستهایی هست

براش يه پيامك ميره كه:

امروز من مرده‌ام

و این چیزیه که بدست میاریم و مستحقش هستیم

در نزدیکی‌ها، دوستی ناپدید میشه

همیشه بخاطر داشته باش منظورت از چیزی که میگی چیه

اگر کسی را دوست داری بهشون بگو

از اظهار وجود خودت نترس

در دسترس باش و به دیگران بگو چه نظری نسبت بهشون داري

برای اینکه وقتی تصمیم می‌گیری که الان زمان مناسبیه، ممکن دیر شده باشه

روزت را دریاب، هیچوقت حسرت ديروز رو نخور

و مهم‌تر از همه، به دوستان و خانواده‌ات نزدیک باش

به آن‌هائی که کمک کردن که از تو شخصی را بسازند که امروز هستی

اكنون ديگر من مرده‌ام

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

Arthur Ashe "آرتور اشي" قهرمان افسانه‌اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده‌اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد.

او از سراسر دنیا نامه‌هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را براي چنين بيماري ای انتخاب كرد؟

 

او در جواب گفت:

در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي‌کنند. 5 ميليون نفر ياد مي‌گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه‌اي ياد مي‌گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي‌گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي‌شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي‌کنند، چهار نفر به نيمه‌نهايي مي‌رسند و دو نفر به فينال... و

آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟

و

امروز که از اين بيماري رنج مي‌کشم، نيز نمي‌گويم خدايا چرا من؟

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و
متاثراست. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:"در راه که می آمدم یکی از
آشنایان را دیدم.سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذ شت
و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم."

  سقراط گفت:"چرا رنجیدی؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنین رفتاری
ناراحت کننده است."

  سقراط پرسید:"اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد
وبیماری به خود می پیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟"
  مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی
دلخور نمی شود."

سقراط پرسید:"به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟"
مرد جواب داد:"احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم."

  سقراط گفت:"همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می
دانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست
است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی از
او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است و باید به جای
دلخوری و رنجش ،نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک
کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند.

  پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند. هردو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

پسرک پرسید:«ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین»

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آنها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.گفتم:«بیایین تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند.

بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد. بعد پرسید: ...
«ببخشین خانم! شما پولدارین ؟

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم:
من، نه!

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت:«آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

دلم می‌خواد برای فردایی بهتر تلاش کنم.

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...
«شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند.»

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

شير يه روز تصميم گرفت با دوست دخترش(ببخشيد نامزدش) ازدواج كنه

در وسط جشن و در گردهمايي با شكوه شير ها به مناسبت اين واقعه مهم موش كوچكي با احتياط زياد راهي براي خودش پيدا كرد و روبروي داماد وايساد و با صداي رسا و لرزان!! گفت

" داداش عزيز ازدواج تو رو تبريك مي‌گم و براي داداش گنده اي مثل تو آرزوي خوشبختي دارم"

يكي از شير هاي ميهمان غريد كه" موش فسقلي تو چطور به يه شير مي گي داداش؟"

موش با احتياط و به آرامي گفت " با اجازه تو داداش عزيز منم قبل از ازدواج شير بودم!!"

نتيجه اخلاقي با شما

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

دكتر علي شريعتي

 

دوست خوبم آقاي سولقاني اين شعر رو برام فرستاده بود كه حيفم اومد اينجا حفظ نكنم

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش
اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار میشه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : ' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها میتونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این میتونه کمکت کنه 'جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه میده. بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت - جینی ! تو منو دوست داری؟
- البته پدر! تو می دونی که عاشقتم
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای
دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : 'شب بخیر کوچولوی من 'هفته بعد پدرش مجددا بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید جینی! تو منو دوست داری؟
البته پدر! تو می دونی که عاشقتم-
  پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده-
  نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
  نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره-
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی' چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه جینی گفت : ' پدر ، بیا اینجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند
اصل و زیبا رو بهش هدیه بده

خب! این مسأله دقیقا  همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده
به نظرت خدا مهربون نیست ؟
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم! باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزارتا چیز بهتر رو بهم داده بود ! یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کرده بودم خداوند چيزاي خيلي خيلي بهتري بهم داده بود كه دنیام رو تغییر داد

شما هم حتما امتحان کنید

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه سالمي يا مريضی.
اگر سالم هستي، ديگه چيزي نمونده كه نگرانش باشي؛
اما اگه مريضي، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه دست آخر خوب مي شي يا مي ميري.
اگه خوب شدي كه ديگه چيزي براي نگراني باقي نمي مونه؛
اما اگه بميري، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشي: اينكه به بهشت بري يا به جهنم.
اگر به بهشت بري، چيزي براي نگراني وجود نداره؛
ولي اگه به جهنم بري، اون قدر مشغول احوالپرسي با دوستان قديمي مي شي كه وقتي براي نگراني نداري!
پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز براي نگراني وجود نداره!!

اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشي

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

A woman goes to the doctor, beaten black and blue

زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر میره

Doctor: "What happened?"

دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.

Doctor: "I have a real good medicine against that: When your husband comes home drunk, just take a cup of green tea and start gargling with it... Just gargle and gargle".

دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.

2 weeks later she comes back to the doctor and looks reborn and fresh again.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.

Woman: "Doc, that was a brilliant idea! Every time my husband came home drunk I gargled repeatedly with green tea and he never touched me.

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم مست اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت.

Doctor: "You see how keeping your mouth shut helps

دکتر گفت: میبینی اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا حل میشن!!

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

یک فيلسوف مى‌گويد:‌

وقتی من به دنیا اومدم پدرم ۳۰ سالش بود. یعنی سنش ۳۰ برابر من بود

وقتی من ۲ ساله شدم، پدرم ۳۲ ساله شد یعنی ۱۶ برابر من

وقتی من ۳ ساله شدم پدرم ۳۳ ساله شد یعنی ۱۱ برابر من

وقتی من ۵ ساله شدم پدرم ۳۵ ساله شد یعنی ۷ برابر من

وقتی من ۱۰ ساله شدم پدرم ۴۰ ساله شد یعنی ۴ برابر من

وقتی من ۱۵ ساله شدم پدرم ۴۵ ساله شد یعنی ۳ برابر من

وقتی من ۳۰ ساله شدم پدرم ۶۰ ساله شد یعنی ۲ برابر من

می ترسم اگه ادامه بدم ازپدرم بزرگتر بشم!!!!

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

Island-Romance یک کشتی مسافربری گرفتارتوفان گردید و غرق شد  . تنها دو مرد از آن کشتی جان سالم بدر برده و با رنج و تقلای زیادی خود را به جزیره ای کوچک و متروک رساندند . بعد از چند ساعت که حالشان کمی بهتر شد ، شروع به جستجو پیرامون خود پرداخته  و بزودی دریافتند که برای ادامه زندگی و یا نجات از آن وضع فلاکت بار ، تنها چاره ای که دارند ، دعاست

جزیره بسیار کوچک بود و تنها قسمت کمی از آن سرسبز بود و باقی آنرا زمینی خشک و بایر فراگرفته بود .  مسافر اول به دومین مرد نجات یافته پیشنهادی داد بدین منوال که با هم اقدام به  دعا نموده و در صورت اجابت دعای هر یک از آنها ، او حاکم  جزیره شده و میتواند آنرا به دلخواه خود بین دو نفر تقسیم کند ، چرا که معلوم خواهد شد ارج و قرب وی نزد خدا بیشتر از دیگری خواهد بود

هر دو موافقت کرده و شروع به دعا نمودند و اولین چیزی را که خواستند ، غذا بود .  فردای همانروزکه  شروع به جستجو در جزیره کردند  و در همین اثنا  مسافر اولی که پیشنهاد  را داده بود ، درختی کوچک  را یافت که دارای میوه های نسبتا خوبی بود.

او با شادی فریاد زد که : " خدا دعای مرا اجابت نموده است و من میتوانم این جزیره را مطابق میل خود تقسیم میکنم . "  بنابراین  قسمت سرسبز جزیره را که درخت میوه  نیز آنجا قرار داشت به خود اختصاص داده تا هر زمان که گرسنه شد از آن تناول نماید و قسمت خالی و خشک جزیره را به مسافر دوم بخشید . همچنین  جیره غذائی بسیارمختصری برای مسافر دیگر جزیره تعیین کرد.

یک هفته بر همین منوال گذشت .  مسافر اول ، اینبار که بشدت احساس تنهائی میکرد ، دست به دعا برداشت و تصمیم گرفت از خدا تقاضای یک همسر نماید .  از قضا ، فردای همانروز کشتی دیگری در آن حوالی غرق شد و یک زن شنا کنان خود را به جزیره و درست به  قسمتی که -  متعلق به مسافر اول بود - رساند و طرف دیگر همچنان خالی بود.

بزودی مسافر اول دریافت که برای خود و همسرش ، سرپناه ، پوشاک و غذای بیشتری نیاز خواهد داشت ، لذا مجددا اقدام به دعا نمود و با تعجب دید که فردای همانروز تمامی درخواستهای او اجابت گردید  و هر آنچه خواسته بود به یکباره فراهم شده است . این درحالی بود که طرف دیگر جزیره همچنان خالی مانده بود.

سرانجام مسافر اول از زندگی کردن در آن جزیره آنچنان خسته شد که دست به دعا برداشت و طلب نجات از آن جزیره متروک را نمود . بازهم دعایش مستجاب شد و درست فردای همانروز با تعجب دید که یک کشتی در نزدیکی ساحل جزیره و درست در کناره قسمتی که به  وی متعلق بود ،  لنگر انداخته است.

او بلافاصله دست همسرش را گرفته و همچنانکه کشتی  داخل میشد به مسافر دوم که بیحال در گوشه جزیره افتاده و به خواب عمیقی فرو رفته بود ، توجهی نکرد  و پیش خود گفت : "  اگر این شخص پیش خدا ارزشی داشت حداقل یکی از دعاهای او نیز برآورده میشد  . "  بنابراین او را به حال خود گذاشته و سوار بر کشتی شد.

درست در لحظه ای که کشتی داشت جزیره را ترک میکرد ، ندایی آسمانی بگوشش رسید که : " چرا شریک خودت  را در اینجا تنها میگذاری ؟ ! ".

مسافر اول پاسخ داد : " شریکم ؟ .... او که همراهمه  .  "  منظورش ،  خانمش بود.

در همین فکر بود که آن صدای آسمانی دوباره و با لحنی سرزنش آمیز او را خطاب کرد و گفت : " منظورم رفیقته که در جزیره تنهایش گذاشتی ، او تنها کسی بود که دعایش اجابت شد ! ".

مسافر اول که بشدت متعجب شده بود ،  از کشتی پیاده شده و به شتاب نزد رفیقش رفت و او را از خواب بیدار کرد و گفت : " ببینم مگر تو چه دعائی میخواندی که حالا بایستی من بدهکارت بشم ؟ ".

رفیق او با بیحالی و در حالی که چشمانش را بزحمت میتوانست بگشاید  با صدای ضعیفی گفت : " من فقط یک جمله دعا  میکردم و آن این بود که  خدایا تمامی خواستهای دوستم را استجابت کن ".

نعمتهایی که به ما ارزانی شده ، تنها نتیجه دعاهایمان نیستند

بلکه مرهون دعاهای دیگران نیزهستند.

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

شما دوست داری تختت زیر پنجره باشه از یه روانپزشک پرسیدم: شما چه طور متوجه می شید که یه فرد روانی به بستری شدن احتیاج داره؟
گفت: ما وان حمام را پر از آب می کنیم، یه قاشق چایخوری، یه فنجان، و یک سطل جلوی روانی می‌گذاریم و ازش می خواهیم وان را خالی کند. من گفتم: آدم سالم سطل رو انتخاب می کنه، چون بزرگ تره.
روانپزشک گفت: نه!  آدم سالم درپوش چاه وان رو بر می داره...

شما دوست داری تختت زیر پنجره باشه؟

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

تا حالا نمي‌دونستم عطسه مي‌تونه چقدر دردناك باشه !

حرف عجيبيه !؟

نه، اگه مثل من كمرتون گرفته باشه :(

اين سه روزه كه دجار اين مشكل شدم، به دليل فشار درد با سرعت كمتري كار مي‌كنم و همين باعث شده يكم بيشتر به اون‌هايي كه با سن و سال زياد دست به كمر از كنارمم مي‌گذشتند فكر كنم.

شكر خدا اوضاع خيلي بدي ندارم و البته با كمك بچه‌هاي خوب و مهربونم در برخي امور روزمره مشكلم حل ميشه.

خصوصاً پسرم كه طفلك مثل پروانه دورم ميچرخه و پرستاري مي‌كنه ولي صبح داشتم فكر مي‌كردم كه از بعضي بزرگترها كه الآن در قيد حيات نيستند مي‌شنيديم كه (خدا هيچ تنابنده‌اي رو خوار و زمين‌گير نكنه) يعني چي !!!

راستي اگه خداي ناكرده يكي از نزديكانتون زمين‌گير بشه و اميدي به بهبود كوتاه مدتش نباشه (بدون اينكه جوگير بشين و احساسي يه چيزي بگين) چه رفتاري باهاش خواهيد داشت !!!؟

اگه (باز خداي ناكرده) خودتون جاي اون باشيد، دوست دارين چه رفتاري رو ببينيد !؟

خدا رحمت كنه پدرم هر وقت شوخي جووني خودمون و كهولت ايشون رو مي‌كرديم تيكه كلام جالبي داشت كه مي‌گفت:

ما به شما نمي‌رسيم ولي شما به ما مي‌رسين

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام
.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست.
شاهزاده گفت:عاشق نیستی,
عاشق به غیر نظر نمی کند

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

 

افراد منطقي سعي مي كنند خود را با محيط وفق دهند

و افراد غير منطقي در تلاشند كه محيط را با خود هماهنگ سازند

بنابر اين:

پيشرفت و ترقي نتيجه سعي و تلاش افراد غيرمنطقي است.


جرج برنارد شاو

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

چرا ميگن طرف مثل بچه خوابش برده در حاليکه بچه ها هر دو ساعت يک بار از خواب بيدار مي شن و گريه ميکنن؟

چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟

چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟

چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟

آيا ميشه زير آب گريه کرد؟

چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسيد که زير چمدون چرخ بذاره؟

چرا مردم وقتي مي خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره مي کنن ولي وقتي مي خوان بپرسن دستشويي کجاست به پشتشون اشاره نمي کنن؟

چرا گوفي روي دو پا راه ميره ولي پلوتو روي چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نيستن؟

اگر روغن ذرت از ذرت تهيه ميشه و روغن سبزيجات از سبزيجات، پس روغن بچه از چي تهيه مي شه؟

تا حالا توجه کرديد که اگر در صورت سگ ها فوت کنيد ديوونه مي شن ولي اگر با ماشين بيرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بيارن بيرون؟

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.
نتیجه اخلاقی‌: وقت شناس باشید !

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed

بعضی دوستیها مثله قصه نوحه ، (بعضیا از ترس توفان میآن پیشت ).

بعضی دوستیها مثله قصه‌ی ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربانی کنی ).

بعضی دوستیها مثله قصه مسیحه ( آخرش به صلیب میکشنت ).

اما بیشتره دوستیها مثله قصیه موساست ، ( یه کم که دور میشی یه گوساله جاتو میگیره)

Stumble
Delicious
Technorati
Twitter
Facebook
Yahoo
Feed